تبليغاتX
ما همان می شویم که در اندیشه ی آنیم
عشق

چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم و برایم تمامی خاطرات بیگانه شده اند زندگیم فقط یک انتظار سخت است انتظار رسیدن به محبوبم او که بیش از همه دوستش دارم اوست که می تواند تنهائیم را بشکند اما نمی دانم چرااو هم با ما دست ناسازگاری دارد با اینکه می دانم دوستم دارد ولی فکر می کنم از غم دلم خبر ندارد شاید نمی داند دارم آتش می گیرم خدایا او را از من جدا مکن که بی او این دنیا را نمی خواهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:45  توسط شیوا | 

امروز روز مرگ من است. مرگ احساسم مرگ عاطفه هایم. امروز تو می روی و مرا با یک دنیا غم به جا می گذاری فکر اینکه چگونه بعد از تو سر کنم دیوانه ام می کند. تو می روی بی آنکه بدانی به حد پرستش دوستت دارم.

آه ... زمانه آخرین بازیت را هم با من کردی و تنها دلخوشیم را از من گرفتی ولی هر که نداند تو می دانی او حق مسلم من بود چرا تنها مایه ی زندگیم را از من گرفتی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:44  توسط شیوا | 

اگه بهترین غمخوارم نیستی، بزرگترین غمم باش. اگه بهترین دوستم نیستی، بهترین دشمنم باش. هر چه هستی باش فقط بهترین باش چون همیشه بهترینها هستند که در بهترین خاطرات میمانند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:42  توسط شیوا | 

یک نفر...یک جایی...تمام رؤیایش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعآ با ارزشه. پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش: یک نفر... یک جایی... در حال فکر کردن به توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:41  توسط شیوا | 

زورکی نخند عزیزم، میدونم اومدی بازی

نمی خوام این آخرین بازی زندگیم ببازی

 خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشتس

ازمنم میگذره اما به دلت چاله نسازی

اومدی بشکنی بشکن از من ساده چی مونده

قبل تو هر کی بوده تموم تار و پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه

بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره ست موندنش مرگ دوباره ست

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره ست

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:34  توسط شیوا | 

خیال کردم یه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم یه همربونه

نگفته بود ی یه عشق دیگست

تا تحقیر بشم و دل بسوزونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:26  توسط شیوا | 
 

                  
 

هميشه گفته ام جاده منتظر است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:40  توسط شیوا | 

ما همان می شویم که در اندیشه ی آنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:35  توسط شیوا | 

من او را رها کردم

و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی.

اما من آنقدر او را دوست دارم،

که او را رها می خواهم

رها از تمامی بندهاو زنجیرها

هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او

برای او بندی نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط شیوا | 

دانه های عشق بودی

به بهانه ی نگاهی عاشقت شدم

وقتی که در باغچه ی زندگی کاشتمت،

در بهار گل دادی

گاه بوئیدنت که رسید افسوس که قسمت ما نشدی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:34  توسط شیوا | 

دختری از پسری رسید: که آیا اون رو قشنگ میدونه یا نه؟

پسر جواب داد: نه

دختر پرسید: آیا دلش میخواهد تا آخر با او بماند؟

پسر جواب داد: نه

دختر پرسید: اگه ترکش کنه گریه می کنه؟

و بار دیگر پسر جواب داد: نه

دختر در حالی که ناراحت بود وقتی خواست دیگه بره

در حالی که اشک از چشمانش جاری شد پسر بازویش را

 گرفت و گفت:

تو قشنگ نیستی ... بلکه زیبائی

من نمی خوام تا ابد با تو باشم ... بلکه من نیاز دارم که با تو باشم

اگه بری من گریه نمی کنم ... بلکه میمیرم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:40  توسط شیوا | 

نگاهم کردی و کردی به زنجیرم

نگاهت را نگیر از من که میمرم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:25  توسط شیوا | 

کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:6  توسط شیوا | 

اسمتو گذاشتم گل، ترسیدم پژمرده بشی

گذاشتم خورشید، ترسیدم غروب کنی

گذاشتم بارون، ترسیدم بند بیای

میذارم جونم تا هر وقت رفتی منم باهات بیام 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:0  توسط شیوا | 

اگه تا روز قیامت دیگه چشماتو نبینم

گم میشم تو شهر رؤیا تا تو رو اونجا ببینم

اگه قسمتم نباشه توی تقدیر تو باشم

به خدا قسم که هرگز عاشق هیشکی نمیشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:58  توسط شیوا | 

خیلی سخته که عزیزترین کسی که داری ازت بخواد فراموشش کنی... خیلی

سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری... خیلی

سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش

زنده ای... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی

دوستت نداره... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما

اون بگه: دیگه نمیخوامت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:54  توسط شیوا | 

ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند، ای کاش می توانستم با

 

کسی درد دل کنم تا بگویم که من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:53  توسط شیوا | 

تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل

کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق

چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق

يعني التماس . عشق يعنی آرزو. عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق

يعني دويدن و نرسيدن آره ، عشق يعني نرسيدن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:52  توسط شیوا | 

هیچ وقت دست کسی رو نگیر که تردید داری روزی دستت رو ول میکنه، از کسی که دوستش

 داری ساده دست نکش شاید هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی، از کسی که تو رو

دوست داره بی تفاوت نگذر چون ممکنه دیگه کسی مثل اون تو رو دوست نداشته باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:51  توسط شیوا | 
اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشماش زل بزنی... نمی تونی دوریشو تحمل

کنی... نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری... نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز

داری... برای همین عاشقا دیوونه میشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:49  توسط شیوا | 
عشقت را به همه بده ... مهرت را به یک نفر ... دوستدار همه باش ... معشوق یک نفر
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط شیوا | 

مي گويند شيشه احساس ندارد ولي وقتي بر چهره بخار گرفته اش نوشتم: دوستت دارم


آرام آرام گريست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:46  توسط شیوا | 

اگه کسی دیوانه ات بود عاشقش باش، اگه عاشقته دوسش داشته باش، اگه دوستت داشت بهش

 

 علاقه نشون بده، اگه بهت علاقه نشون داد فقط بهش یه لبخند بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:33  توسط شیوا | 

هر وقت شنای پرندگان را دیدی، هر وقت توانستی بر آتش بوسه زنی، هر وقت پرواز ماهیان

 

را دیدی آن هنگام بدان که فراموشت کرده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:32  توسط شیوا | 

آنکه را دوست میداری آزادش بگذار اگر قسمت تو باشد به تو بر میگردد اگر نه بدان از همان

 

ابتدا از آن تو نبوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:52  توسط شیوا | 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم، اما به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم. تو نیز به

من آموختی چگونه دوستت بدارم، اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:12  توسط شیوا | 

هرکسی دو بار میمیرد. یکبار وقتی عشق از دلش میرود و کسی نیز دیگر

دوستش ندارد، بار دیگر آنوقت که زندگانی را وداع می گوید. اما مرگ زندگی در

برابر مرگ عشق ناچیز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:7  توسط شیوا | 

در نگاهم تو هستی، در وجودم تو هستی و خنده ی لبانم تصویری است از تو. تویی که با فریادت

 

تنم را وادار به لرزیدن میکنی و تویی که درون قلبم قصری طلایی از مروارید و صدف برای

 

خویش ساخته ای و درون قلبم شروع به درخشش میکنی، پس وجودم از توست و هستیم از تو

 

سرچشمه میگیرد، قلب من برای همیشه و تا ابد از آن توست

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:55  توسط شیوا | 

گفتم: دوستت دارم، گفتی: خوب که چی؟ گفتم: عاشقتم، گفتی آدم زیاده. گقتم: معتاد نگاهتم، گفتی: نگات خماره. گفتم: از عشقت میمیرم، گفتی: یکی از مزاحمهام کم میشه. بعد از اون روز با خود عهد کردم که دیگه عاشق نشم، دیگه چشمای کسی رو نگاه نکنم، دیگه باور نکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:25  توسط شیوا | 

دوست ندارم که هیچ وقت دیگه تو رو ببینم
خیال نکن بعد از این به پای تو میشینم
منو بگو میگفتم تو تنها تکیه گاهی
بین همه آدما تو پاک و بیگناهی
من توی دنیای خود عالمی با تو ساختم
عمرو به پات گذاشتم غافل از این که باختم
حرفی دیگه نمونده آخر خط همین جاست
برو واسه همیشه جواب تو با خداست
میخوام اینو بدونی قصه ی ما تموم شد
فقط دلم میسوزه که زندگیم حروم شد
آتیش زدی خونمو خونت آتیش بگیره
ببین چه کردی که دل دلش میخواد بمیره
میخوام اینو بدونی قصه ی ما تموم شد
فقط دلم میسوزه که زندگیم حروم شد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:35  توسط شیوا | 
    هنوز جای پات رو قلبمه
    هنوز داغی که روی سينه ام گذاشتی سرد نشده
    هنوز آخرين لبخند تلخت از جلوی چشام پاک نشده
    هنوز نتونستم فراموشت کنم
    اما...
    اين رو می دونستی که هم ی اونا کم رنگ شدن
    کافيه يه موج کوچيک بياد تا رد پات رو پاک کنه
    کافيه يه نسيم کوچيک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه
    و کافيه يه اشک شوق ببينم تا اون لبخندت رو از جلو چشام پاک کنه
    فقط....؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:33  توسط شیوا | 
یک روز...دو روز...انتظار...خود میدانم
روزشمار انتظار من سالهاست ....انتظاری بی
دلیل ....انتظاری بی پاسخ .
از احساسات من بوی
تعفن می اید .... ان همه احساسی که قرار بود
برای تو بازگو کنم, در
گورستان قلبم چون لاشه ای تنها افتاده و در
انتظار گور کنی ست که تقدیم به
خاک شود ,شاید اغوش خاک پذیرایش باشد و
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:32  توسط شیوا | 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

        
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

              
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

                             
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

                                  
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

                                            
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

                                  
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

                       
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

         
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

   
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

        
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

                
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

                      
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

                                  
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

                              
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

                   
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

             
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

 
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

        من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

             
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

                      
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

                       
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

         
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

              
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

                        
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

                                
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

                                    
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

                                        
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

                              
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

                      
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

    
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

 
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"
ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:30  توسط شیوا | 

این هم برای عشقم

زندگی زیباست

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:29  توسط شیوا |